شیعه را در خون روایت میکند
شیعه یعنی بازتاب آسمان
بر سر نی جلوه رنگین کمان
پرچم زلفت رها در باد شد
وز شمیمش کربلا ایجاد شد
آنچه شرح درد خویشان تو بود
تاب گیسوی پریشان تو بود
شیعه یعنی انتزاج نار و نور
شیعه یعنی رأس خونین در تنور
ایام محرم رو به همه و بخصوص بانی این وبلاگ که همیشه به یاد من بوده و هست تسلیت میگم. من هم به یادت هستم مهربان محلاتی
یه شبه مهتابی بود
رنگ چشماش آبی بود
اما تو چشمای من
هر چی بود بی تابی بود
یه پرنده که نگاش پر شه از آرزوهاش
اگه بال داشته باشه میتونه وایسه رو پاش
مثل آهو توی دشت
مه تا مهتابی میگشت
که دلم پر زد و رفت رو گل بوسه نشست
گل بوسه پرکشید
توی برکه ماه رو دید
مثل جنگ باد و بید
ماه رو از تو برکه چید
دم باد بی کسی تکیه دادم به کسی
گل لاله عباسی یه سبد یه عباسی
گاه می جویم تو را ، تنها تو را
از پس یک روزنه تا آسمان
در میان بوته های آرزو
در طی بی بازگشت یک زمان
گاه می گویم تو را گم کرده ام
سالها پیش از حضورم در جهان
بی تو من آن نیمه گم گشته ام
بارها جستم تو را در دیگران
گاه نزدیکی به من، حس می کنم !
همچو عکسی کهنه در آنسوی قاب
لا بلای آدمکهای عجول
در خیابانی شلوغ و پر شتاب
باز می جویم تو را در بسترم
باز می بینی مرا شاید به خواب
ای که می خواهی و می خواهم تو را
کاش می دیدم تو را در آفتاب
ای که می خواهی و می خواهم تو را
زندگی بی تو تمامش خستگیست !
با تو اما، ای من کامل شده !
دانم این خانه ،پر از دلبستگیست
لا بلای سطر ها و صفحه ها
باز می جویم تو را، تنها تو را
ناشناس آشنای خوب من
من تو را گم کرده ام؟ یا تو مرا ؟
چـــــرا نمیـــــکشد مرا خدای چشمــــــهای تو
میان آب و آتشــــــــم برای چشمــــــــــهای تو
قســـــــم به ساحت غزل،دقیقـــــه ای هزار بار
دلـــــم عجیب می کند هوای چشمـــــــهای تو
چقــــــدر با ســــــتاره ها به لـــــــحن آب و آینه
شــــــــبانه حرف می زنم به جای چشمهای تو
از آن شبی که دیدمت،همان یکی دو قرن پیش
نشســـته ام کنار دل ،به پای چشمـــــــهای تو
سکـــــــوت گاه گاه تو ،مرا شکنجــــه می دهد
خـــــــدا کند که بشنوم صدای چشمــــــهای تو
اگر که شــــــــرم میکنم بگویمت که شــــــاعرم
ولـــــــی تمام این غزل فدای چشمـــــــــهای تو

ایام سوگواری شهادت ام ابیها ، سید نساء العالمین حضرت صدیقه طاهره ، فاطمه زهرا سلام الله علیها را خدمت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تسلیت میگوییم
تن من جون میده پرپر بزنه زیر تگرک
دست باد پر میده برگ رو روی هوا
اما من موندنیم تا برسه دستهای مرگ
من از تبار پاک آریایی
قشنگترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست توی رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی
نفسم این خاکه
خونه گرمم خاکه
واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیرِه

غصه نخور مسافر، خدا اینجا نزدیک است.

مسافرت هم خوبه و هم بده. خوبیش سفر و دیدن تازه هاست و بدیش دوری و ندیدن قدیمی هاست. ولی سفر حج یه چیز دیگه است چون میری به دیدن قدیمی ای که همیش دیدنش تازگی داره و به دوری از قدیمی های دیگه می ارزه.امروز باز هم دیر رسیدم که البته تموم عمر دیر رسیدم. باز هم دیر پیغام خداحافظی صاحب این وبلاگ رو دیدم و باز هم دیر نوشتم اونی رو که باید زودتر می نوشتم. ولی با این حال می نویسم که وقت بازگشت ببینی. ببینی که دیدنت دلیل این وبلاگ بوده و هستش.
عمر بگذشت، ز تقصیـــــــــــر حذر باید کرد
به در کعبه اســـــــلام گـــــــــــذر باید کرد
ناگزیر است در آن بادیه از خشـــــــک لبی
تکیه بر گریه این دیـــــــــــــــده تر باید کرد
گرد ریگی که از آن زیر قــــــــــــدمها ریزد
سرمه وارش همه در دیده ســــر باید کرد
آب و نان و شتر و راحله تشویش دل است
خورد آن مرحله از خون جــــــــگر باید کرد
روی چون در سفر کعبـه کنند اهل سلوک
از خود و هستی خود جلمه سفر باید کرد
سر تراشیدن و احـرام گرفتن سهل است
از سر این نخوت بیهوده به در بایــــــد کرد
شرح احرام و وقوف و صفت رمی و طواف
با دل خویش به تقریر دگــــــــــــر باید کرد
سفرت خوش
ای به داد من رسیده تو روزهای خود شکستن
ای چراغ مهربونی تو شب های وحشت من
ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید
تو شب رو از من گرفتی تو من رو دادی به خورشید
اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی
برای من که غریبم، تو رفیقی، جون پناهی
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره که من رو دادی نشونم
وقتی شب، شب سفر بود توی کوچه های وحشت
وقتی همسایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت
وقتی هر ثانیه شب تپش حراس من بود
وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود
تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی
برام از روشنی گفتی، پرده شب رو دریدی
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من
به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من
مقصدت هر جا که باشه هر جای دنیا که باشی
اون ور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی
خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود
تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود
یاور همیشه مؤمن تو برو سفر سلامت
غم من نخور که دوری برای من شده عادت
بعد از مدت ها تنها دلیل تشکیل این وبلاگ سری به خونه خودش زد و باز هم با کلمات زیباش دل تنهای این حقیر رو شاد کرد. مهربان محلاتی باز هم نوشت و این بار هم خوش نوشت.
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کرد
تا دگر بر نکنم دیده به هر دیداری
علم الله که من ازدست غمت جان نبرم
تو به از من بتر از من بکشی بسیاری
غم عشق آمدو غمهای دگرپاک ببرد
سوزنی باید کزپای بر آرد خاری
می حرام است ولیکن تو بدین نرگس مست
نگذاری که ز پیشت برود هشیاری
می روی خرم وخندان و نگه می نکنی
که نگه می کند از هر طرفت غمخواری
خبرت هست که خلقی ز غمت بی خبرند؟
حال افتاده نداند که نیفتد باری
سرو آزاد به بالای تو می ماند راست
لیکنش با تو میسر نشود رفتاری
می نماید که سر عربده دارد چشمت
مست خوابش نبرد تا نکند آزاری
سعدیا دوست نبینی و به وصلش نرسی
مگر آن وقت که خود را ننهی مقداری.
از طرف مهربان محلاتی
ای کاش کمی تنهاتر بودیم. یا که از تنهایی خود راضی تر بودیم.
هر كه دلارام ديد از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر كه در اين دام رفت
ياد تو ميرفت و ما عاشق و بيدل بديم
پرده برانداختي كار به اتمام رفت
ماه نتابد به روز چيست كه در خانه تافت
سرو نرويد به بام كيست كه بر بام رفت
مشعلهاي بر فروخت پرتو خورشيد عشق
خرمن خاصان بسوخت خانهگه عام رفت
عارف مجموع را در پس ديوار صبر
طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت
گر به همه عمر خويش با تو برآرم دمي
حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت
هر كه هوايي نپخت يا به فراقي نسوخت
آخر عمر از جهان چو برود خام رفت
ما قدم از سر كنيم در طلب دوستان
راه به جايي نبرد هر كه به اقدام رفت
همت سعدي به عشق ميل نكردي ولي
مي چو فرو شد به كام عقل به ناكام رفت
سعدي
مرغ بخت ما از این سحرا گذشت
عشق بود و یار بود و ناز بود
فرصتی دلخواه بود اما گذشت
در سخن بودم شب با آینه
گفتم آن لبخند زیبا چه شد
گفتا سرابی بود اما گذشت
گفتم آن شوق دیدارم چه شد
گفتا خواهشی بود اما گذشت
گفتم آن روی ماهتابی چه شد
گفت بدر نیمه عمری بود اما گذشت.
این سخن آخر کنم با دیدگان خیس خود
آن همه شوق و شور دیدن فردا گذشت.
دیگه هیچ کس نیست که باشه. ای کاش یکی از مریخ سلامی به زمین میکرد. یادش بخیر آن روزهای زیبا..................................................
شاید دوستی فراموش بشه ولی دوست فراموش نمیشه
شاید گفته ها فراموش بشه ولی شنیده ها فراموش نمیشه
شاید قلم فراموش بشه ولی نوشته ها فراموش نمیشه
شاید شایدها فراموش بشه ولی بایدها فراموش نمیشه
شاید مردن فراموش بشه ولی مرگ فراموش نمیشه
شاید من فراموش بشم ولی اون فراموش نمیشه